I was born in Tehran IRAN. filmmaker. film editor. writer مطالب و عکسهای این بلوگ بدون اجازه رسمی به هر شکل ممنوع است و پیگرد قانونی دارد
my films in youtube
- jamined 13 vidéos
17 nov. 2014
13 nov. 2014
انسانها نمی میرند
امروز 21 آبان ماه سالروز رفتن هنرمندی ست که دایم در میان
ماست.
مردی که هنرش در حیات و پنهان زنده است.
از نوجوانی شیدای
دانستن ، فهمیدن ، و تغییر دادن رنج به
شادی ، خاموشی به فریاد ، و مرگ به زندگی
بود.
نبوغ اورا نمیشود تعریف کرد. مجموعه یی از هنر ها بود . و
در هرکدام از رشته ها دایما در حال آموختن و تجربه بود و هرگز توانایی خود را برای
بیان تخیلاتش کافی نمی دید .
از کودکی نواختن ویلن آموخت و بعد سازهای متعددی را امتحان
کرد که در کارهایش استفاده میکرد. پیانو برای ریشه یابی موسیقی و سازهای دیگر-
تار، سه تار ، گیتار ، دنبک - و هر سازی
که در دسترس بود .
تاریخ و ادبیات و شعر و نثر . رقص و حرکات بدنی برای تربیت
جان و تن
از نوجوانی شعر میگفت اما میل به انتشار نداشت. داستان
مینوشت و درکشو میز نگهمیداشت و تکه هایی
از ایده هایش را به دیگران میداد که بتوانند موضوع کار داشته باشند.
آهنگ می ساخت و تصنیف مینوشت و جایی ثبت نمیکرد .
هرکس با او معاشر میشد بعد از مدتی در هر رشته هنری که بود اگر یکی از ایده های
اورا به نام خود پرورش میداد وعرضه میکرد ، به شهرت میرسید و صاحب نام میشد.
از جوانی بازیگر و محقق و کارگردان و خالق بود.
برای کودکان ایران قصّه های فراوانی نوشت که به نام دیگران
چاپ شد و میشود.
فیلمنامه های فراوانی را ترجمه کرد و فیلمها، در دوبلاژ جان
تازه یی در زبان فارسی گرفتند
برنامه های فراوانی برای رادیو ساخت که مترجم و اقتباس
کننده و کارگردان و بازیگر شان بود.
نمایشنامه های فراوانی نوشت که به نام دیگران ثبت شد.
بازیگران بسیاری تربیت کرد که صاحب نام شدند و فراموش کردند
معلم اول آنها که بوده است ؟
در یک سالن جنوب شهر نوجوانان کم دانشی را جمع کرد و انها
را شریک نام آورترین نمایش تاریخ ایران
کرد.
جوانانی که بعضی در تئاتر ماندگارشدند. بعضی دنیای هنر را
ترک کردند و بعضی از حسادت شناختن این مرد سر به دیوار کوبیدند.
به مردم و زبان مردم احترام گذاشت و فقر و خطر آزادی بیان
را به جان خرید. بدفهمی تصمیم گیران وقدرتمداران فرهنگی را تحمّل کرد و کارهای
هنریش رایگان در اختیار همگان گذاشته شد.
تنها آرزویش داشتن یک تئاتر کوچک و کار با گروهی عاشق و
مشتاق و جستجوگر هنر نمایش بود. با رویای تئاتر زندگی کرد و حتا در اخرین روزهای
زندگی با تنی رنجور آخرین نمایشنامه اش « سهراب ، اسب و سنجاقک» را به زبان انگلیسی با بازیکنان
آمریکایی به صحنه برد.
امروز نوجوانان نام
، کار ، و هنر اورا میجویند . ودوستدارانش کارهایش را تکّه تکّه میکنند و برای خود
نام و شهرت میسازند
در لجنزار و ظلمت فرهنگی امروز ایران، سوداگرانی آثار اورا
به نام خود منتشر میکنند . کاسبکاران و تجارت پیشگان با تخریب آثار او جیب پر
میکنند . ثروتمندان و نو کیسه گان جدید عکسهای او و کارهای اورا قیچی میکنند و با
جعلیات به هم می چسبانند تا در گالریهای هنر ، ثروت و نام کسب کنند.
هنوز کسی به تحلیل عمیق آثار او نپرداخته است. دانشجویان
هنر با راهنمایی استادان ادبی ، در میان
روزنامه های قدیمی ، منتقدین کم سوادی را پیدا میکنند که چرندی در باره کارهای او
نوشته اند و برآن اساس پایان نامه دانشگاهی مینویسند.
و هر روز در رسانه های جمعی ، بی فرهنگان و بی هنران ، با
تصاویر بی تصویر با نامهای بی هویت ف آوازها و صدایش را پخش میکنند.
درنمایشگاهی بین المللی از تاریخ هنر مدرن ایران، به سختی
از کنار نام او میگذرند.
در زباله های فرهنگی جدید کارهای او چون الماسی میدرخشد و
همه کوششها ی تخریبی ، رنگ ازو نمیپراند.
امروز یاد هنرمند بزرگ تاریخ مدرن فرهنگ ایران را پاس
میدارم. بیژن مفید زنده است.
همکار و همراه او
جمیله ندایی
21 آبان 1393 پاریس
22 oct. 2014
تخریب
علی خدایییک صبح خیلی زود، در هنگامه جنگ تاریکی و روشنائی در آسمان، روی زمین، در گوشه ای از شهر تهران، یعنی در "زرگنده" سینه چند قبر را شتابزده گشودند و استخوان های باقی مانده در آنها را به همراه سنگ قبرهائی که روی این استخوان ها بودند بردند!احمدی نژاد تازه شهردار تهران شده بود و بهانه شکافتن آن چند قبر، وسعت محوطه امام زاده اسماعیل و تبدیل آن به تفرجگاه (پارک) بود. کس خبر نشد، آن استخوان ها که از زیر خاک بیرون کشیده شد، باقی مانده پیکر کیست؟ اما احمدی نژاد و شبکه ای که شهرداری تهران را قبضه کرده و تمرین ریاست جمهوری می کردند می دانستند آن استخوان ها متعلق به چه کسانی است!استخوان حاج میرزا یحیی دولت آبادی، محمود نریمان و صدیقه دولت آبادی از زیر خاک بیرون کشیده شد. کجا بردند؟شاید باور کردنش دشوار باشد، اما از من بپذیرید و نخواهید که بگویم ناظر این صحنه ها چه کسی بود. آن استخوان ها و سنگ قبرها را بردند و ریختند به دره جاجرود! رودی که روزگاری رودخانه بود و حالا دره ای خشک.سنگ سیاه روی استخوان های صدیقه دولت آبادی آنقدر سنگین بود که نتوانستند تا پیش از روشن شدن هوا، آن را هم برده و در جاجرود بیاندازند. سنگ در گوشه ای از محوطه پارک زرگنده باقی ماند و هنوز هم هست! گرچه تمام اشعار و نوشته های روی آن را تراشیدند و پاک کردند. و حالا این سنگ قبر سکوئی است برای بازی بچه هائی که نمی دانند آن سنگ از روی سینه چه کسی کنار زده شده است.محوطه را چنان پاک کردند تا بلکه بخشی از تاریخ مشروطه و ملت، تاریخ جنبش زنان ایران و تاریخ جنبش ملی دوران مصدق از آن پاک شود.و حالا، بنای تازه ای در میانه پارک زرگنده از زمین روئید است که نامش قبر 5 شهید جنگ است! جنگ ایران و عراق.بنای یادبودی برای قربانیان جنگ با عراق هیچ اشکالی ندارد، البته به شرط آن که قصد تبلیغ جنگ و مرگ نداشته باشند؛ اما چرا استخوان های یحیی دولت آبادی و نریمان و صدیقه دولت آبادی باید از دل خاک بیرون کشیده شده و به جاجرود ریخته می شد؟یحیی دولت آبادی روحانی نواندیش و ادیبی بود که شکافتن قبرش نوعی انتقام بود و تلاش برای آن که کس نداند او که بود؟ و درکجا به خاک شد؟حاج میرزا یحیی دولت آبادی از روحانیون مشروطه خواه بود. زاده اصفهان و از روحانیون با سواد دوران، که علاوه بر فارسی و عربی، به زبان فرانسه نیز مسلط بود و فرهنگ غرب را میشناخت. شیفته دمکراسی بود. در سال 1309 از اصفهان به تهران آمد و دو مدرسه "سادات" و "ادب" را بنیان نهاد. بعد از استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه که فرمان به توپ بستن مجلس مشروطه را داده بود، انتخابات دوره دوم برگزاری شد و یحیی دولت آبادی از طرف مردم کرمان به مجلس رفت. در جنگ اول که عده ای از رجال کشور مهاجرت کردند، او نیز به مهاجرت رفت. در دوره پنجم مجلس بار دیگر از کرمان نماینده مجلس شد. در همین مجلس از جمله پنج نماینده ای بود که با انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی، از بیم پا گرفتن استبدادی تازه مخالفت کرد. سالها در اروپا اقامت داشت و سرانجام خاطرات سیاسی و اجتماعی خود را تحت عنوان "حیات یحیی" نوشت که پس از درگذشتش در چهار جلد منتشر شد. دولت آبادی در تمام مدتی که در اروپا میزیست سرپرستی محصلین ایرانی آن دوران را از جانب وزارت فرهنگ وقت برعهده داشت. شرح احوال قائم مقام، صدراعظم اصلاح طلب و مراد امیرکبیر و همچنین شرح احوال میرزاتقی خان امیرکبیر را نوشت. چهار جلد کتاب "حیات یحیی" تاریخ سیاسی ایران از ابتدای مشروطیت تا انقراض قاجاریه است و نکات بسیار مهم و جالب و منتشر نشده ای را او در این خاطرات نوشت.سنگ دیگری که از جا کندند و سینه قبر زیر آن را شکافتند تا استخوان ها را بیرون کشیده و به جاجرود بریزند متعلق به محمود نریمان بود.دکترمحمود نریمان از برجسته ترین یاران و وزیران و همکاران دکتر مصدق بود و شاید یگانه وزیری که شانه به شانه دکتر فاطمی با دربار شاه سر آشتی نداشت و با ارتجاع نیز کنار نیآمد. روز 28 مرداد خود را به خانه مصدق رساند و از خواست تا جلوی کودتا بایستد و مردم را به مقاومت دعوت کند. سه روز پیش از آن، یعئی پس از شکست خیر اول کودتا در 25 مرداد همان سال، نریمان یگانه یار و غمخوار دکتر مصدق بود که از او خواست تا سریعا دادگاه صحرائی را تشکیل داده و سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی و همراهانش را که برای حکم خلع مصدق به خانه او مراجعه و بازداشت شده بودند را محاکمه کند. مصدق تعلل کرد و نریمان تا زنده بود بر این تعلل افسوس خورد. او برای مدتی شهرداری تهران و وزیر دارائی بود و همه آنها که تاریخ جنبش ملی را خوانده اند و یا ناظر بوده اند میدانند که او پاک ترین و از صادق ترین یاران مصدق بود و زمانی که مرد، هنوز اجاره نشین بود و خانه ای از خویش نداشت.دو دوره نماینده مجلس شد. در دوران جنبش ملی. و روزی که چنگ انداختن و گریبان "سیدمهدی میراشرافی" (حسین شریعتمداری دوران جنبش ملی) را در مجلس گرفت، فریاد زد: این پدر سوخته انگلیسی عامل است! ماموریت دارد برای بهم زدن میانه مصدق و کاشانی. و روز 28 مرداد، آن که اعلامیه پیروزی کودتا را از رادیو تهران خواند، همین میراشرافی بود، که با احمدی نژاد و حسین شریعتمداری "مو" نمی زد و صاحب امتیاز و سردبیر روزنامه "آتش" بود. چیزی شبیه کیهان امروز در جمهوری اسلامی. میراشرافی تا انقلاب 57 یک رکن نظام کودتای 28 مرداد در اصفهان بود.میراشرافی پس از انقلاب دستگیر شد و به حکم حجت الاسلام جوانی بنام "امید نجف آبادی" که از مقلدان آیت الله منتظری بود اعدام شد و البته خود او را بعدها، در همین جمهوری اسلامی اعدام کردند!می خواهید یاران میراشرافی انتقام او را از استخوان های نریمان نگیرند؟می ببینید، حوادث و رویدادها در جمهوری اسلامی چه ریشه عمیقی دارند؟محمود نریمان در سال 1340 در یک اتاق محقر در خیابان سلسبیل تهران و در نهایت فقر چشم بر جهان فرو بست.روی قبر او شهرداری احمدی نژاد حجره ای بنا کرد که در آن کتاب های مذهبی می فروشند. این حجره یک متر در نیم متر است و باندازه قبر خالی شده از استخوان نریمان. نام و خاطره او نیز باید از یادها برود. اینست سیاست حاکم و در حیرتم که برخی چهرههای قدیمی ملیون که در داخل کشور زندگی میکنند، چرا بانگی به اعتراض بلند نکردند و اگر خبر نداشته و ندارند، چرا بیخبر بوده اند و هستند؟اما، سرگذشت قبر سوم.آی مردم!آنها که به پارک زرگنده می روید و قدم می زنید!آن که سنگ قبر پاک شده از نوشته که در گوشه ای از پاک افتاده و محل بازی بچه هاست، سنگ قبر صدیقه دولت آبادی است.چرا نباید فریاد زد و گفت تا بقیه بدانند؟صدیقه دولت آبادی وصیت کرده بوده، بعد از مرگ در کنار برادرش "یحیی دولت آبادی" به خاک سپرده شود. از برجسته ترین زنان انقلاب مشروطه و جنبش زنان ایران بود. بنیانگذار انجمن مشروطه خواهانه و انجمن مخدرات وطن بود. نشریه "زبان زنان" را درباره حقوق زنان منتشر کرد.سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در اصفهان به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا هادی دولت آبادی از روحانیان روشنفکر زمان خود بود. دارالفنون را تمام کرد و در سال ۱۲۹۶ شمسی نخستین و یا یکی از نخستین مدارس دخترانه تا سن 14 سال، بنام «مکتب شرعیات» را تاسیس شد و به جرم تاسیس همین مدرسه مدتی زندانی و مدرسه بسته شد.بارها بخاطر فعالیت هایش به نظمیه فراخوانده شد. یکبار رئیس نظمیه به او گفته بود: «خانم شما صد سال زود به دنیا آمده ای».صدیقه دولت آبادی پاسخ داده بود:"آقا من صد سال دیر متولد شده ام، اگر زودتر به دنیا آمده بودم نمیگذاشتم زنان چنین خوار و خفیف و در زنجیر شما اسیر باشند."صدیقه دولت آبادی در سال ۱۳۴۰ در سن ۸۰ سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست. در سال ۱۲۹۸ برای آشنا کردن زنان با حق تحصیل، حق استقلال اقتصادی و داشتن حقوق خانوادگی اولین نشریه "حقوق زنان"و سپس نشریه "زبان زنان" را تاسیس کرد و مباحث مربوط به مقابله با چادر و حجاب اجباری برای اولین بار در نشریاتی که او تاسیس کرده بود آغاز شد. در سال ۱۳۰۰ انجمن " کارزار علیه استفاده از کالاهای خارجی را در تهران راه اندازی کرد."در سال ۱۳۰۱ به آلمان رفت و در کنگره بین المللی زنان در برلین شرکت کرد. او اولین زن ایرانی بود که در یک کنگره بین المللی به نمایندگی از زنان ایران حاضر شد و سخنرانی کرد.سنگ قبر او را پاک کردند و استخوان هایش را به جاجرود ریختند تا زنان ایران ندانند و یا فراموش کنند به جان کوشی امثال او را برای ابتدائی ترین حقوقی که ارتجاع مذهبی و استبداد حکومتی از آنها سلب کرده و می کند.و چه قصه درازی است قصه ذهن کور و چشم هیز ارتجاع!چند خطی به همراه عکس سنگ قبر صدیقه خانممن از دوستانی که روی فیسبوک دارم، گهگاه تقاضای کشیدن "سرک" به این گوشه و آن گوشه را می کنم تا برایم خبر از مشاهداتشان بیآورند.درباره پارک زرگنده و سرنوشت قبر آن سه تنی که خواندید نیز چنین کردم و دوست نازنینم، همین روزها سری به پارک زرگنده زد و آن چند خطی که به ارمغان آورد چنین بود:چند تا عکس با دردسر زیاد و البته با کمک پیرمردانی که در پارک قدم می زدند گرفتم. همه شان از جوان های قدیمی محل بودند و شاید بدلیل همین حق آب و گل بود که متولی امام زاده و نگهبان پارک بالاخره کوتاه آمد و اجازه داد عکس بگیرم. نمیدانم چرا عکس گرفتن از قبر هم امنیتی شده و هر نگهبانی در هر گوشه ای که به نگهبانی اش استخدام کرده اند احساس حراستی و امنیتی بهش دست می دهد. گفتم عکس را برای پروژه دانشگاهی ام می خواهم و بدون عکس پروژه ام ناقص است. سرانجام به این شرط که تنها چند عکس می گیرم و فوری از پارک خارج می شوم تسلیم شد. یعنی همان عکس بارگاه 5 قربانی جنگ و سنگ قبر صدیقه دولت آبادی. یعنی تخته سنگی به رنگ دل سیاه ستیزه جویان با تاریخ ایران که گوشه ای دور افتاده از پارک که محل جمع آوری وسایل از کار افتاده و بازی بچه ها بود. ته مانده های قدیمی سیگار ها را از روی سنگ پاک کردم و عکس را گرفتم.یکی از همان پیر مردهای نازنینی که واسطه من و متولی؛ یا نگهبان پارک شدند و خودش را اکبر اسدی معرفی کرد و گفت که چند سالی در زندان های پهلوی بوده گفت:فردای روی که بلدوزر انداختند و قبرها را شکافتند، برای قدم زدن به پارک آمدم. وقتی رسیدم که دیگر نه از تاک نشان مانده بود و نه از "تاک نشان".من خانم دولت آبادی را ندیده بودم. برادرش را هم ندیده بودم، اما آقای نریمان را می شناختم. روزی که اینجا دفنش می کردند حاضر بودم. او را در ضلع شمال غربی امامزاده، غریبانه دفن کردند. غلامرضا تختی با یک عده دانشجو تابوت را تا بالای قبر آورده بودند.
استخوان حاج میرزا یحیی دولت آبادی، محمود نریمان و صدیقه دولت آبادی از زیر خاک بیرون کشیده شد. کجا بردند؟شاید باور کردنش دشوار باشد، اما از من بپذیرید و نخواهید که بگویم ناظر این صحنه ها چه کسی بود. آن استخوان ها و سنگ قبرها را بردند و ریختند به دره جاجرود! رودی که روزگاری رودخانه بود و حالا دره ای خشک.سنگ سیاه روی استخوان های صدیقه دولت آبادی آنقدر سنگین بود که نتوانستند تا پیش از روشن شدن هوا، آن را هم برده و در جاجرود بیاندازند. سنگ در گوشه ای از محوطه پارک زرگنده باقی ماند و هنوز هم هست! گرچه تمام اشعار و نوشته های روی آن را تراشیدند و پاک کردند. و حالا این سنگ قبر سکوئی است برای بازی بچه هائی که نمی دانند آن سنگ از روی سینه چه کسی کنار زده شده است.محوطه را چنان پاک کردند تا بلکه بخشی از تاریخ مشروطه و ملت، تاریخ جنبش زنان ایران و تاریخ جنبش ملی دوران مصدق از آن پاک شود.و حالا، بنای تازه ای در میانه پارک زرگنده از زمین روئید است که نامش قبر 5 شهید جنگ است! جنگ ایران و عراق.بنای یادبودی برای قربانیان جنگ با عراق هیچ اشکالی ندارد، البته به شرط آن که قصد تبلیغ جنگ و مرگ نداشته باشند؛ اما چرا استخوان های یحیی دولت آبادی و نریمان و صدیقه دولت آبادی باید از دل خاک بیرون کشیده شده و به جاجرود ریخته می شد؟یحیی دولت آبادی روحانی نواندیش و ادیبی بود که شکافتن قبرش نوعی انتقام بود و تلاش برای آن که کس نداند او که بود؟ و درکجا به خاک شد؟حاج میرزا یحیی دولت آبادی از روحانیون مشروطه خواه بود. زاده اصفهان و از روحانیون با سواد دوران، که علاوه بر فارسی و عربی، به زبان فرانسه نیز مسلط بود و فرهنگ غرب را میشناخت. شیفته دمکراسی بود. در سال 1309 از اصفهان به تهران آمد و دو مدرسه "سادات" و "ادب" را بنیان نهاد. بعد از استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه که فرمان به توپ بستن مجلس مشروطه را داده بود، انتخابات دوره دوم برگزاری شد و یحیی دولت آبادی از طرف مردم کرمان به مجلس رفت. در جنگ اول که عده ای از رجال کشور مهاجرت کردند، او نیز به مهاجرت رفت. در دوره پنجم مجلس بار دیگر از کرمان نماینده مجلس شد. در همین مجلس از جمله پنج نماینده ای بود که با انقراض قاجاریه و سلطنت پهلوی، از بیم پا گرفتن استبدادی تازه مخالفت کرد. سالها در اروپا اقامت داشت و سرانجام خاطرات سیاسی و اجتماعی خود را تحت عنوان "حیات یحیی" نوشت که پس از درگذشتش در چهار جلد منتشر شد. دولت آبادی در تمام مدتی که در اروپا میزیست سرپرستی محصلین ایرانی آن دوران را از جانب وزارت فرهنگ وقت برعهده داشت. شرح احوال قائم مقام، صدراعظم اصلاح طلب و مراد امیرکبیر و همچنین شرح احوال میرزاتقی خان امیرکبیر را نوشت. چهار جلد کتاب "حیات یحیی" تاریخ سیاسی ایران از ابتدای مشروطیت تا انقراض قاجاریه است و نکات بسیار مهم و جالب و منتشر نشده ای را او در این خاطرات نوشت.سنگ دیگری که از جا کندند و سینه قبر زیر آن را شکافتند تا استخوان ها را بیرون کشیده و به جاجرود بریزند متعلق به محمود نریمان بود.دکترمحمود نریمان از برجسته ترین یاران و وزیران و همکاران دکتر مصدق بود و شاید یگانه وزیری که شانه به شانه دکتر فاطمی با دربار شاه سر آشتی نداشت و با ارتجاع نیز کنار نیآمد. روز 28 مرداد خود را به خانه مصدق رساند و از خواست تا جلوی کودتا بایستد و مردم را به مقاومت دعوت کند. سه روز پیش از آن، یعئی پس از شکست خیر اول کودتا در 25 مرداد همان سال، نریمان یگانه یار و غمخوار دکتر مصدق بود که از او خواست تا سریعا دادگاه صحرائی را تشکیل داده و سرهنگ نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی و همراهانش را که برای حکم خلع مصدق به خانه او مراجعه و بازداشت شده بودند را محاکمه کند. مصدق تعلل کرد و نریمان تا زنده بود بر این تعلل افسوس خورد. او برای مدتی شهرداری تهران و وزیر دارائی بود و همه آنها که تاریخ جنبش ملی را خوانده اند و یا ناظر بوده اند میدانند که او پاک ترین و از صادق ترین یاران مصدق بود و زمانی که مرد، هنوز اجاره نشین بود و خانه ای از خویش نداشت.دو دوره نماینده مجلس شد. در دوران جنبش ملی. و روزی که چنگ انداختن و گریبان "سیدمهدی میراشرافی" (حسین شریعتمداری دوران جنبش ملی) را در مجلس گرفت، فریاد زد: این پدر سوخته انگلیسی عامل است! ماموریت دارد برای بهم زدن میانه مصدق و کاشانی. و روز 28 مرداد، آن که اعلامیه پیروزی کودتا را از رادیو تهران خواند، همین میراشرافی بود، که با احمدی نژاد و حسین شریعتمداری "مو" نمی زد و صاحب امتیاز و سردبیر روزنامه "آتش" بود. چیزی شبیه کیهان امروز در جمهوری اسلامی. میراشرافی تا انقلاب 57 یک رکن نظام کودتای 28 مرداد در اصفهان بود.میراشرافی پس از انقلاب دستگیر شد و به حکم حجت الاسلام جوانی بنام "امید نجف آبادی" که از مقلدان آیت الله منتظری بود اعدام شد و البته خود او را بعدها، در همین جمهوری اسلامی اعدام کردند!می خواهید یاران میراشرافی انتقام او را از استخوان های نریمان نگیرند؟می ببینید، حوادث و رویدادها در جمهوری اسلامی چه ریشه عمیقی دارند؟محمود نریمان در سال 1340 در یک اتاق محقر در خیابان سلسبیل تهران و در نهایت فقر چشم بر جهان فرو بست.روی قبر او شهرداری احمدی نژاد حجره ای بنا کرد که در آن کتاب های مذهبی می فروشند. این حجره یک متر در نیم متر است و باندازه قبر خالی شده از استخوان نریمان. نام و خاطره او نیز باید از یادها برود. اینست سیاست حاکم و در حیرتم که برخی چهرههای قدیمی ملیون که در داخل کشور زندگی میکنند، چرا بانگی به اعتراض بلند نکردند و اگر خبر نداشته و ندارند، چرا بیخبر بوده اند و هستند؟اما، سرگذشت قبر سوم.آی مردم!آنها که به پارک زرگنده می روید و قدم می زنید!آن که سنگ قبر پاک شده از نوشته که در گوشه ای از پاک افتاده و محل بازی بچه هاست، سنگ قبر صدیقه دولت آبادی است.چرا نباید فریاد زد و گفت تا بقیه بدانند؟صدیقه دولت آبادی وصیت کرده بوده، بعد از مرگ در کنار برادرش "یحیی دولت آبادی" به خاک سپرده شود. از برجسته ترین زنان انقلاب مشروطه و جنبش زنان ایران بود. بنیانگذار انجمن مشروطه خواهانه و انجمن مخدرات وطن بود. نشریه "زبان زنان" را درباره حقوق زنان منتشر کرد.سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در اصفهان به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا هادی دولت آبادی از روحانیان روشنفکر زمان خود بود. دارالفنون را تمام کرد و در سال ۱۲۹۶ شمسی نخستین و یا یکی از نخستین مدارس دخترانه تا سن 14 سال، بنام «مکتب شرعیات» را تاسیس شد و به جرم تاسیس همین مدرسه مدتی زندانی و مدرسه بسته شد.بارها بخاطر فعالیت هایش به نظمیه فراخوانده شد. یکبار رئیس نظمیه به او گفته بود: «خانم شما صد سال زود به دنیا آمده ای».صدیقه دولت آبادی پاسخ داده بود:"آقا من صد سال دیر متولد شده ام، اگر زودتر به دنیا آمده بودم نمیگذاشتم زنان چنین خوار و خفیف و در زنجیر شما اسیر باشند."صدیقه دولت آبادی در سال ۱۳۴۰ در سن ۸۰ سالگی در تهران چشم از جهان فرو بست. در سال ۱۲۹۸ برای آشنا کردن زنان با حق تحصیل، حق استقلال اقتصادی و داشتن حقوق خانوادگی اولین نشریه "حقوق زنان"و سپس نشریه "زبان زنان" را تاسیس کرد و مباحث مربوط به مقابله با چادر و حجاب اجباری برای اولین بار در نشریاتی که او تاسیس کرده بود آغاز شد. در سال ۱۳۰۰ انجمن " کارزار علیه استفاده از کالاهای خارجی را در تهران راه اندازی کرد."در سال ۱۳۰۱ به آلمان رفت و در کنگره بین المللی زنان در برلین شرکت کرد. او اولین زن ایرانی بود که در یک کنگره بین المللی به نمایندگی از زنان ایران حاضر شد و سخنرانی کرد.سنگ قبر او را پاک کردند و استخوان هایش را به جاجرود ریختند تا زنان ایران ندانند و یا فراموش کنند به جان کوشی امثال او را برای ابتدائی ترین حقوقی که ارتجاع مذهبی و استبداد حکومتی از آنها سلب کرده و می کند.و چه قصه درازی است قصه ذهن کور و چشم هیز ارتجاع!چند خطی به همراه عکس سنگ قبر صدیقه خانممن از دوستانی که روی فیسبوک دارم، گهگاه تقاضای کشیدن "سرک" به این گوشه و آن گوشه را می کنم تا برایم خبر از مشاهداتشان بیآورند.درباره پارک زرگنده و سرنوشت قبر آن سه تنی که خواندید نیز چنین کردم و دوست نازنینم، همین روزها سری به پارک زرگنده زد و آن چند خطی که به ارمغان آورد چنین بود:چند تا عکس با دردسر زیاد و البته با کمک پیرمردانی که در پارک قدم می زدند گرفتم. همه شان از جوان های قدیمی محل بودند و شاید بدلیل همین حق آب و گل بود که متولی امام زاده و نگهبان پارک بالاخره کوتاه آمد و اجازه داد عکس بگیرم. نمیدانم چرا عکس گرفتن از قبر هم امنیتی شده و هر نگهبانی در هر گوشه ای که به نگهبانی اش استخدام کرده اند احساس حراستی و امنیتی بهش دست می دهد. گفتم عکس را برای پروژه دانشگاهی ام می خواهم و بدون عکس پروژه ام ناقص است. سرانجام به این شرط که تنها چند عکس می گیرم و فوری از پارک خارج می شوم تسلیم شد. یعنی همان عکس بارگاه 5 قربانی جنگ و سنگ قبر صدیقه دولت آبادی. یعنی تخته سنگی به رنگ دل سیاه ستیزه جویان با تاریخ ایران که گوشه ای دور افتاده از پارک که محل جمع آوری وسایل از کار افتاده و بازی بچه ها بود. ته مانده های قدیمی سیگار ها را از روی سنگ پاک کردم و عکس را گرفتم.یکی از همان پیر مردهای نازنینی که واسطه من و متولی؛ یا نگهبان پارک شدند و خودش را اکبر اسدی معرفی کرد و گفت که چند سالی در زندان های پهلوی بوده گفت:فردای روی که بلدوزر انداختند و قبرها را شکافتند، برای قدم زدن به پارک آمدم. وقتی رسیدم که دیگر نه از تاک نشان مانده بود و نه از "تاک نشان".من خانم دولت آبادی را ندیده بودم. برادرش را هم ندیده بودم، اما آقای نریمان را می شناختم. روزی که اینجا دفنش می کردند حاضر بودم. او را در ضلع شمال غربی امامزاده، غریبانه دفن کردند. غلامرضا تختی با یک عده دانشجو تابوت را تا بالای قبر آورده بودند.
11 sept. 2014
20 août 2014
یک خاطره
.سال 1345 بعد از جدایی از گروه هنر
ملّی به اصرار من و بهمن مفید
، بیژن مفید گروه آتلیه تئاتر را با ما دو نفر تاسیس کرد
.و بعد چند جوان که اصلا تجربه تئاتر نداشتند به جمع پیوستند . من و بهمن چند سالی تجربه
حرفه یی و بخصوص تجربه کار با بیژن مفید را داشتیم
. هوشنگ کبیر از دوستن نزدیک جعفر والی و بیژن
مفید بود و بسیار علاقمند به تئاتر
. من و بهمن با بیژن در برنامه دوم رادیو تهران ، برنامه تئاتر ، کار هفتگی میکردیم و
هردو من و بیژن در خانه مادرم در خیابان دلگشا زندگی میکردیم
. متن شهر قصّه هر روز و شب ، تغییر میکرد . من حدود یک چمدان متن تایپ کرده
بودم و روزهای تمرین نمایشنامه های رادیویی با گروه تئاتر رادیو بیژن کار و ظبط میکرد و باز بر اساس نوع صدا و نوع کار بازیگر
متن را تغییر میداد. او در حال خلق نوعی تازه و غیر معمول تئاتر رویاییش بود.
بعضی
روزها هوشنگ کبیر به خانه ما می آمد و در حیاط خانه مادرم با بیژن و من به بحث می
نشست . برای ماسکهای شهر قصّه بیژن از ایده های نو مایرهولد مثال می آورد و حتما
میخواست طرخهای ساده شده از خطوط هندسی تصویر یک حیوان که در واقع جنبه پیچیده و
محدود یک انسان گرفتار در جامعه بسته و عقب نگهداشته شده را به نمایش میگذارد ، در
ماسکها استفاده شود. برای به وجود آوردن چنین ماسکهایی غیر از طرحهای اولیه روی
کاغذ ، باید از آلات و لوازمی استفاده میشد که بازیگر به راحتی بتواند برسر بگذارد
و در صحنه راحت حرکت کند. بخصوص اینکه بیژن مایل بود هنرپیشه ها در صحنه مانند یک
رقصنده قادر به حرکت باشند. اولین ماسکها ، اول با مقوّا و بعد با حلبی ساخته شد ،
که حملش بر سر کار ساده یی نبود.
تمام
زمستان 1346 در خانه مادرم در اطاقی در آخر حیاط ، کارگاه ماسک سازی راه انداخته
بودیم و اولین کسی که باید ماسکها را امتحان میکرد من بودم
. با همین ماسکها
اجراهای
تمرینی در آتلیه تئاتر را امتحان کردیم.
از بعضی
ازین اجراها من چند عکس گرفتم . چند اجرا در دبیرستانهای ناحیه پنج تهران گذاشتیم
. چون سالن پیش آهنگی ناحیه پنج وزارت فرهنگ برای تمرینات تئاتر در اختیار ما
گذاشته شده بود.
بعد
ازاینکه در اردیبهشت ماه 1347 شهر قصّه برای اجرا در جشن هنر شیراز انتخاب شد و
هوشنگ کبیر که خالق ماسکهای شهر قصّه بود موافقت کرد که بیژن محتشم
گریمور تلویزیون ملّی ایران با جنس دیگری از ابر
بر اساس همان طرحها ماسکهای جدیدی بسازد.
در
اجراهای جشن هنر، تئاتر بیست و پنج شهریور
سنگلج و ظبط
تلویزیونی در نوروز 1348 به کارگردانی فنّی هژیر
داریوش از ماسکهای بیژن محتشم استفاده کردیم.
اما در تمام اجراها نام هوشنگ کبیر به عنوان
طراّح ماسکها در تیتراژ و بروشور تئاتر موجود بود
. بعد ها چرخش زندگی ما را از هم دور کرد . اما از هم خبر داشتیم
سال 1358 به دیدن او رفتم . دفتر تولید فیلم داشت
و مایل بود فیلمهای متفاوت تهّیه کند . سناریوی فیلم داستانی ام را به او دادم
بعد از سالها کار تئاتر سینما خوانده بودم. و چند فیلم مستند ساخته بودم سناریوی فیلم بلندم را.
·
بیژن خرسند منتقد مشهور
سینما نوشته بود. او از من به گرمی استقبال کرد و گفت کمیته یی تشکیل داده است که
سناریو میخوانند و تصویب میکنند. که همه البته مردانی بودند که میخواستند فیلمهای
متفاوت بسازند. و سناریوی مرا پسندیدند اما توانایی مرا تصویب نکردند و بخصوص مایل
بودند بدانند که موضع سیاسی من چیست؟؟؟
.
·
من البته موضع سیاسی ام سینما بود و به شیوه - کایه دو سینما -
میگفتم من هیچکاکوهاکزین هستم.
·
بعد
ها یکی از فیلمهایی که او تهّیه کرده بود به هیچ وجه فروش نرفت واز من که در پاریس
دانشجوی رشته دکترا در سینمابودم خواست فیلم را دوبره تدوین کنم. و من مایل نبودم
در خلاقیت یک هنرمند دیگر دست ببرم. باز سالها بعد ، او ، هلن همسرش، مرمر و
مروارید دخترانش را در پاریس دیدم . او بسیار مهربان و دوست همیشگی باقی مانده بود
و باقی میماند.
یادداشت قدیمی در باره کارگاه و گروه بازیگران شهر
گروه بازیگران شهر. جدایی ما
بعد از سفر به امریکای جنوبی
جدا شدن ما فاجعه نبود.درین سفر کار گروه چنان در رابطه کاری به حدّ اعلا رسیده بود که هر کدام از ما باید به تجربه های تازه یی دست میزدیم.آربی به چهارسو رفت و کارهای جدیدش در چهارسو بسیار با کارهای قبلی متفاوت بود.و هرکدام از ما رویای دیگری را جستجو میکردیم.
جدا شدن ما فاجعه نبود.درین سفر کار گروه چنان در رابطه کاری به حدّ اعلا رسیده بود که هر کدام از ما باید به تجربه های تازه یی دست میزدیم.آربی به چهارسو رفت و کارهای جدیدش در چهارسو بسیار با کارهای قبلی متفاوت بود.و هرکدام از ما رویای دیگری را جستجو میکردیم.
آ ربی رشد و تفاوت بچه ها را میدید. روش تجربی و کاری ما روش هنرپیشه کارگردان و خلاقیت گروهی بود. درین مرحله به وجود آوردن
پروژه های دیگر ضرورت داشت اما شرایط مهیا
نبود و آربی به پروژه های کوچک پناه برد.
بعد از سفر امریکا پروژه
دیگری که آربی از ماهها پیش روی آن کار میکرد
<< سواری در آمد مویش سرخ
.....>> نوشته مهین تجدد را، دست
گرفت . بسیاری از ما این متن و نوع نگاه و کار مهین تجدد را نمی پسندیدیم. من
تربیت تئاتری و تجر
به کار با بیژن مفید را
داشتم. نوع تکنیک کار بازیگر و نحوه کار روی متن و بوجود آمدن رابطه بین بازیگران
و در نهایت خلاقیت جمعی برای آنچه روی
صحنه بوجود میآمد ، بین اربی و بیژن شباهت فراوان داشت. اما آنچه بیژن را متفاوت
میکرد ، نگاه بسیار دقیق به تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران ، شناخت بسیار عمیق زبان
و ادبیات فارسی و سالهای طولانی کار روی زبان و نثر و شعر بود. من متن تجدد را نمی فهمیدم و دوست نداشتم. اما
میخواستم در گروه بمانم . برای اجرای جشن هنر شیراز دستیار کارگردان بودم. نیما
مفید فرزند هفت ساله ام در نمایش بازی میکرد . صدرالدین زاهد، سوسن تسلیمی و فردوس
کاویانی بازیگران دیگر بودند. کار
بازیگران فوقالعاده بود ، اما متن ، کشش و
جذابیت کالیگولا و ناگهان را نداشت.
افراد دیگر گروه پرویز پورحسینی،شکوه نجم ابادی، محمد باقر
غفاری،سیاوش طهمورث،علیرضا مجلل و سعید اویسی درین پروژه شرکت نداشتند . و هرکدام به پروژه
های دیگری روی اوردند و جدایی ها جدی شد. من به طور جدی به سینما پرداخته بودم و
گرفتاریهای خانوادگی و مالی باعث شد حتا
نتوانم با گروه به نیویورک سفر کنم. آربی بعد از سفر نیویورک با سوسن ،زاهد و کاویانی تئاتر چارسو را انتخاب کرد و رسما دوران درخشان
گروه بازیگران شهر به پایان رسید.
به نظر من شرایط اجتماعی و
فقدان آزادی بیان و کمبود محافل تجربی ما را دیوانه کرده بود. بچه
هایی که نمیخواستند کارگردانی کنند .
کارگردانی که بیش از آنها تجربه داشته باشد و روش کاری مارا بپذیرد پیدا
نمیکردند. و آنها که میخواستند کارگردانی
کنند امکان کار پیدا نمیکردند. نباید فراموش کنیم امکانات کارگاه محدود بود و
گروههای دیگر روش متفاوتی داشتند.
15 août 2014
4 août 2014
Inscription à :
Articles (Atom)


